تبلیغات
ساحل عشق - متن های عارفانه
 
ساحل عشق
درباره وبلاگ


شب به کوی عشقم و روز در ویرانه ای

دل همی گوید بیا باهم بسازیم خانه ای

یار اگـــر پرسید نشــان منزل مـارا بگو

عاشقان کی خانه دارند جز دل دیوانه ای



مدیر وبلاگ : (محمد )
پیوندهای روزانه
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

 

نایت اسکین

من و خدایم

خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.

خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.

خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.

خدایا آیا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟

ایا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟

نه هرگز .

من هرگز به این باور نمیرسم.

خودت ناامیدان را شیطان خوانده.ای بدون اینکه سخنی از درجه گناهانشان بگویی.

پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذیرایی.

پس مرا بپذیر که جز دامان تو پناهی ندارم.
 

نایت اسکین

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد."

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد.

"آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

نایت اسکین

بهشت و جهنم

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان

دهد خداوند پذیرفت . او را وارد اتاقی نمود كه جمعی از مردم در

اطراف یك دیگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا امید و

در عذاب بودند. هركدام قاشقی داشت كه به دیگ میرسید ولی دسته

قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،بطوریكه نمیتوانستند قاشق را به

دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.

آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان میدهم. او به اتاق

دیگری كه درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا ، جمعی از

مردم ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر

بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در

حالی كه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چیزشان یكسان

است ؟ خداوند تبسمی كرد و گفت: خیلی ساده است ، در اینجا

آنها یاد گرفته اند كه یكدیگر را تغذیه كنند . هر كسی با قاشقش

غذا در دهان دیگری میگذارد،

چون ایمان دارد كسی هست در دهانش غذایی بگذارد.

نایت اسکین

بیایید با هم بخوانیم

این داستان گزیده ای از کتاب غذای روح است:

دو برادر در مزرعهای خانوادگی کار می کردند.یکی متاهل بود و خانواده ای بزرگ داشت و برادر دیگر مجرد بود.در پایان روز برادرها همه چیز (محصول و سود )را به طور مساوی تقسیم میکردند.روزی برادر مجرد به خودش گفت درست نیست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسیم کنیم.من تنها هستم و نیازهایم کم است.از این جهت هر شب او یک گونی گندم از انبارش بر می داشت و از محوطه ما بین خانه هایشان گذشته در انبار برادرش می گذاشت.در همین زمان برادر متاهل به خود گفت درست نیست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسیم کنیم.من ازدواج کرده ام و زن و بچه هایی دارم که در سالهای آینده از من مواظبت می کنند.برادرم کسی را ندارد و در آینده کسی او را کمک نخواهد کرد.از این جهت هر شب یک گونی گندم برداشته در انبار برادر مجرد خود می گذاشت.دو برادر حیران مانده بودند چونموجودی گندم آنان هرگز کم نمی شد.سرانجام در شبی تاریک دو برادر با یکدیگر بر خورد کردند.بدین ترتیب متوجه ماجراشدند.گونی ها را به زمین انداخته یکدیگر را در آغوش گرفتند.

نایت اسکین

دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ كشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم ‏ اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز … با یك روز چه كار می توان كرد…
خدا گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند‏، گویی كه هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.

***
او مات و مبهموت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند …
او در آن یك روز، آسمان خراشی بنا نكرد. زمینی را مالك نشد. مقامی را به دست نیاورد اما …
اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها كه او را نمی شناختند‏ سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان یك روز زندگی كرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود.

نایت اسکین
 

 
هنوز باید زیست!

باید گام بردارم!

بخوانم شادمان در راه

شعر امیدواری را...

هنوز بنگر، عشق میبارد

...
به یاد سینه ام مانده

و درجانم

شکوهی هست

که از آن میتوانم تا خدا راه بپیمایم!

کمی همت،

کمی هم دوستی با عشق

گاهی لحظه ای آرام

غرق در سکوت

سرشار از خدا بودن

نمی بینم از این بهتر

زمانی را

که با امید جانم را به خدا بسپارم

هنوز غصه اینجا هست!

اما سعی درآن دارم

بخوانم شادمان درراه

شعر روشن امیدواری را

هنوز وقت رویش هست!!
 
نایت اسکین


انگار سالهاست که دلم گرفته

سالهاست که در پیچش جاده های زندگی جا مانده ام

وقتی از عمق وجودم فریاد میزنم پژواک صدایم مرا به خودم باز می گرداند

و تازه میفهمم که باوری برای شنیدن نیست

عابران با سرعت تمام از کنارت می گذرند و حتی واجی از صدایت را حس نمی کنند

شاید آنها پیدا کردند و مجالی برای ایستادن ندارند

تنها اوست که مرا میشنود

می بیند

و بر کرده ام آگاه است

بار الهی

باوری بده که آنگونه سخن بگویم که میشنوند ، یقین دارند...

بار الهی

همتی بده که پیدا کنم گم کرده ام را

تو می شنوی

تو مثل دیگران بی تفاوت نمی گذری

تو دانی که بر من چه گذشته و چه می گذرد

در این سکوت تنهایی تنها رهایم مکن