تبلیغات
ساحل عشق - اشعار ناب فاطمیه
 
ساحل عشق
درباره وبلاگ


شب به کوی عشقم و روز در ویرانه ای

دل همی گوید بیا باهم بسازیم خانه ای

یار اگـــر پرسید نشــان منزل مـارا بگو

عاشقان کی خانه دارند جز دل دیوانه ای



مدیر وبلاگ : (محمد )
مطالب اخیر
پیوندهای روزانه
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 15 اسفند 1394 :: نویسنده : (محمد )

«خبری در راه است»

«در کوچه باد می‌آید، این ابتدای ویرانی است...».خبری در راه است؛ خبری عظیم و واقعه‌ای هولناک. بادی که می‌وزد، آبستن عزای بزرگی است که خواهد رسید. بادی که در کوچه سرگردان است، به زودی به توفان بدل خواهد شد؛ توفانی که تنها خانه تو را به لرزه درمی‌آورد، توفانی که تنها قصد ویرانی کلبه عشق را دارد؛ کلبه حقیقت، کلبه وحی و توحید. کاش پنجره‌ها از این توفان نلرزند! کاش در خانه را به روی این زلزله ناگهان باز نکنى! کاش پشت در نایستى! کاش آشیانه‌ات را شعله‌های کینه در کام نگیرند!

شعر «آیینه در خاک»

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
« یــاس » دادی، می دهد « نیلوفــر» ت
« بَدر » بخشیدی، « هلال » ت می دهم
تو « الف » دادی و « دال » ت می دهم

شعر «تشییع آیینه»

نیـمـه شــب، تـابـــوت را بـرداشـتـنــد
بـــار غــــم بـر شــانـــه هـا بگذاشتنــد
هـفـت تــن، دنـبــال یـک پیکــر روان
وز پــی آن هـفــت تـن، هفـت آسمــان
ایــن طـرف، خیــل رُسُـــل دنبـــال او
آن طــرف، احمـــــد به استـقـبــــال او
ظــاهــرا تشیـیـع یـک پـیـکـــر ولــــی
بـاطـنــا تشـیـیـع زهــــرا و عـلـــــــــی
امشب ای مَه، مِهر وَرز و خوش بتاب
تـا بـبـیـنـد پـیـش پــایـــش آفــتـــــــــاب
ابـــرهــا گِـریـنــد بـر حـــال عــلــــــی
مــی رود در خــاک، آمـــال عــلــــــی
چـشـم، نــور از دسـت داده، پـا رمـــق
اشـک، بر مهتـاب رویش، چون شفـق
دل همه فریــاد و لــب، خاموش داشت
مــرده ای، تابــوت، روی دوش داشت
آهِ ســرد و بـغـض پـنـهـــان در گــلــــو
بـــود بــا آن عـــدّه، گـرم گفـت و گـــو
آه آه؛ ای همـرهـــان، آهــستـــه تـــــــر
مـی بـریـد اســـــرار را، سـربستــه تـر
ایــن تـــن آزرده، بـاشـــد جـــــان مــن
جــــــان فـدایـــش، او شـده قربـان مـن
همــــرهــان، ایـن لیـلـــة القدر من است
من هـلال از داغ و، این بــدر من است
اشــک مــن زیـن گــل، شــده گـلـفــام تر
هـسـتـی ام را مـی بـَریـــد، آرام تـــــــــر
وســعــتِ اشــکــم، به چشـم ابــر نیست
چــاره ای غیـر از نمـاز صبـــــر نیست
زیـن گـل من، بـاغ رضوان نَفحه داشت
مصحف من بود و هجـده صفحه داشت
مَرهـمـی خــــرج دل چــاکــــــم کـنـیـــد
هـمـرهــان، هـمــراهِ او خـــاکـــم کـنـیــد

شعر «غسل آیینه ها»

بُـرد در شـب، تا نبینــد بی نقـــــــاب
مــاه نـورانـی تر از خـود، آفتـــــــاب
برد در شـب، پیکـری همرنگ شــب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب
شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمــع شـد، خــاکستــر پـروانـه شست
روشنــانــش را فـلــک خــاموش کرد
ابــرها را پنبـــه هــای گـــوش کــــرد
تــا نـبـیـنـد چشــم گـردون پیکـــــرش
نـشـنـود تـا ضجّــه هـای همســــــرش
هـم مـدیـنــه سینـه ای بی غــــم نداشت
هم دلی بی اشک و خـون، عالم نداشت
نیسـت در کـس طـاقــــت بشنیـــــــدنش
با علـــی یـا ربّ، چه شــد با دیــــدنش؟
درد آن جـان جـهــان، از تــــن شـنـیـــد
راز غـســل از زیـــر پـیـراهــن شـنـیــد
دسـتِ دسـتِ حــق، چـو بـر بــازو رسید
آن چـنـان خـم شـد کـه تـا زانــــو رسیــد
دسـت و بــازو گـفــت و گــــــوها داشتند
بـهـر هــم، بــاز آرزوهــــــا داشـتـنــــــد
دسـت از بـــازوی بشــکستــــه خــجـــل
بـــازو، از دسـتــی کـه شـد بسته، خجـل
بــا زبــان زخـــم، بــازو راز گــفــــــت
دسـت حــق، شد گوش و آن نجوا شنفت
سـیـنــه و بـــازو و پـهـلــــــــو از درون
هـر ســـه بر هـم گریـه می کردند، خون
راز هــســتــی در کـفــن پـیـچـیـــده شــد
لالـــه ای در یـاسـمـــن پـیـچــیــده شـــــد

شعر «مثنوی آیینه ها »

نــورها، از پرتــو روبنــد تــــوست
آفتـاب خانـــه ام، لبخـنــد تـــوست
دیــد شــرح حــال او ناگفتنـــــی ست
ای زبانــــم لال، زهــــرا رفتنـی ست
چشم بر رخ، اشک نم نم می فروخت
نرگسش بر لالـه، شبنـــم می فروخت
آتشـــی در دل، ولــــی بی دود داشت
بر لــب لــرزان خــود، بــدرود داشت
گفــت: روز وصــل را شـام آمده ست
آفتــــابــم بر لــب بـــام آمــــــده ســـت
دیـــده ام را بر گشـــودن نیست تـــاب
فصـــــل آخــر را بخوان از این کتاب
ای مـــرا آیینــه؛ تصـــویــــرم ببیــــن
آخــریـن دیـــــدار شــد، سیـــرم ببیـن

شعر «كوثر زلال»

تو، با منی از این پس و تنها همین بس است
این سهمم از تمام زمان و زمین بس است
تو با منی و هر نفست هستی مرا
تا لحظهْ لحظة نفس واپسین بس است
سهم من از بهشت تویی کوثر زلال!

اینکه به آیه های تو دارم یقین، بس است
دست تو در دو دست تهیدست من، چه خوب!
این گنج بی مضایقه در آستین بس است
قلب مرا که از همة خاک خسته بود
پرواز با تو ای پری نازنین بس است
در کلبه محقر من نه! چراغ نیست
رخسار ماهتاب تو ای مه جبین بس است
ای روزگار! سهم من از خار زار تو
یک شاخه گل شده است که بیخار، این بس است

شعر «مهر وماه»

رسیده¬اند صمیمانه مهر وماه به هم
دو چشم عاشقشان زل زده است- آه- به هم 
چه شاکرند به درگاه عشق از اینکه 
رسیده¬اند به پیوندِ دل¬بخواه، به هم 
به عشق می¬اندیشند با دو دیدة تر
به راه راست، به دوریِّ از گناه، به هم
به اینکه عهد ببندند و سخت، دل بدهند

برای بودن تا انتهای راه، به هم 
چه مؤمنانه خدا را به شکر می¬خوانند 
دو تا کبوتر معصوم با نگاه به هم 
شب است اما روشن¬تر از سپیده صبح 
بدل شده است چه زیبا شب و پگاه به هم 
گشوده شد در فردوس و رهسپار شدند 
دو قلب پاک بهشتی به حجله¬گاه، به هم

شعر «پیراهن سرخ»

بدون خنده در این خانه هیچ شوری نیست
بخند، خنده تو آرزوی دوری نیست
همیشه سنگ مرا می‌زدی به سینه... نگو
نگو که درد مرا چاره جز صبوری نیست
سپید و سرخ؟... نه...! این دکه‌های خونابه
برای پیرهنت، وصله‌های جوری نیست
بگو که از چه کسی رو گرفته‌اى؟ هرقدر
نگاه می‌کنم اینجا گدای کوری نیست
گمان مکن که حضور تو آه! ماه بلند
در آسمان زمین خورده‌ام ضروری نیست
کبوتری که پرش را شکسته صاعقه‌اى
به فکر راه رهایی پرعبوری نیست
کسی نبود بداند قلم اگر میخ است
برای کندن بر لوحه بلوری نیست
نخواه بر دل من داغ آرزویی را
بخند، خنده تو آرزوی دوری نیس

شعر «كبود»

هوهو... بگو با بادهای بی‌خبر مانده
بغض کبود یک کبوتر پشت در مانده
سنگی به پرواز بلندش آنچنان خورده ا‌ست
کز او فقط در آشیان، یک مشت پَر مانده
هوهو... بگو بادی که سیلی کوفت بر این در
بر صورت تاریخ از انگشتش اثر مانده
این بیشه آتش گرفته پس چرا سبز است؟
خونی به رگ‌های پر از زخمش مگر مانده؟
نه! تک‌درخت لاغر قصه نمی‌میرد
بر شاخه‌هایش گرچه ردّی از تبر مانده
با این شب هیزم‌شکن تنها بگو خوش باش
اندازه یک سرو دیگر تا سحر مانده
با «در» بگو تا بشنود «دیوار» هم آرى!
مردی هنوز از نسل شمشیر دوسر مانده...

شعر «بانوی بی نشان»

هرجا که نشانه‌ای است از توست
ای بانوی بی‌نشان دنیا
آرامش ما ز نام خوبت
آرامش بی‌کران دریا
گل‌های محمدی که خوش‌بوست
از رایحه بهشتی توست
این درد و غمی که در دلم هست
پهلو بگرفته کشتی توست
تصویر تمام دردهایت
انگار نشسته روبه‌رویم
از کوچه زخمی تو برخاست
بغضی که شکسته در گلویم
از چشمه خون‌فشان چشمت
فریاد و فغان و شکوه جوشید
ای مادر مهربان هستی
احساس تو را کسی نفهمید
از شاخه یاس صورت تو
یک روز گلی، دست خزان چید
هرچند که روی خاک‌ها ریخت
عطرش همه جا چه خوب پیچید

شعر «پرسش تاریخی»

بیمار را سرشک و تبسم برای چه؟
بر کودکان، نگاه ترحم برای چه؟
از ساقی همیشة کوثر سؤال کن
افتاده کوثرت به تلاطم برای چه؟
دست شکسته را که شفا استراحت است
دستاس کرده دانة گندم برای چه؟
زهرا که در غم پدر آتش گرفته بود!
پس پشت خانه این همه هیزم برای چه؟
می‌گفت با علی که پسر عم! حلال کن
مولا گریست: فاطمه، خانم! برای چه؟
در بازتاب آن همه ظلمی که شد روا
تاریخ پرسشی است که مردم! برای چه؟...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 شهریور 1396 06:15 ق.ظ
If you desire to obtain a good deal from this article then you have to apply such techniques to your won website.
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:15 ب.ظ
Greetings! Very helpful advice within this article!
It's the little changes that will make the most significant changes.
Thanks for sharing!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:47 ق.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet users, its really really good paragraph on building up new webpage.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 05:06 ب.ظ
Hi there to every one, because I am truly keen of reading this
blog's post to be updated on a regular basis. It carries good data.
شنبه 15 اسفند 1394 02:32 ب.ظ
** فرصت ویژه و محدود برای شما **
کسب درآمد ماهیانه 1340.000 تومان در ماه اول با شرایط حقوق ثابت
با روزانه 5 ساعت کار

برای دریافت فایل آموزشی به وب سایت درآمد مراجعه کنید
www.DarAmad.in
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر