تبلیغات
ساحل عشق - اشعار ناب عرفانی
 
ساحل عشق
درباره وبلاگ


شب به کوی عشقم و روز در ویرانه ای

دل همی گوید بیا باهم بسازیم خانه ای

یار اگـــر پرسید نشــان منزل مـارا بگو

عاشقان کی خانه دارند جز دل دیوانه ای



مدیر وبلاگ : (محمد )
مطالب اخیر
پیوندهای روزانه
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 6 شهریور 1396 :: نویسنده : (محمد )
تصویر مرتبط
سكینۀ دل‌ و جان‌ لا إله‌ إلاّ الله‌    نتیجۀ دو جهان‌ لا إله‌ إلاّ الله‌

زبان‌ حال‌ و مقام‌ همه‌ جهان‌ گوید     به‌ آشكار و نهان‌ لا إله‌ إلاّ الله‌

به‌ گوش‌ جان‌ رسدم‌ این‌ سخن‌ به‌ هر  لحظه     زجزئ جزئ جهان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

ز شوق‌ دوست‌ به‌ بانگ‌ بلند میگوید    همه‌ زمین‌ و زمان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

تو گوش‌ باش‌ كه‌ تا بشنوی‌     ز هر ذرّه‌ چو آفتابْ عِیان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

همین‌ نه‌ مؤمن‌ توحید میكند     بشنو ز سـومـنات‌ مـغـان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

نوشته‌اند به‌ گرد عذار مغبچگان‌     به‌ خطّ سبز عیان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

جمال‌ و زیب‌ بتان‌ ، غمزه‌های‌ معشوقان ‌     به‌ رمز كرد بیان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

به‌ گلستان‌ گذری‌ كن‌ به‌ برگ‌ گل‌ بنگر     ز رنگ‌ و بوی‌ بخوان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

به‌ باغ‌ بنگر و آثار را تماشا كن‌    شـنو ز سروِ روان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

گذر به‌ كوه‌ بكن‌ یا برو به‌ دریا بار     شنو ز گوهر و كان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

ღعکسهای متحرک عاشقانهღ

تصویر مرتبط

 
آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد          
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد
مولانا 


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                        
 پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

تصویر مرتبط

 مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
    
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
    
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند
یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند
یك زمره به حسرت سرانگشت گزیدند    
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند 
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد
یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی كه خریدند    
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند
مرغان نظر باز سبك سیر «فروغی»
از دامگه خاك بر افلاك پریدند

نتیجه تصویری برای غمگین و گرفتار
همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده هایی و پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون ودشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینه آب رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلوفر
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم میخوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابیست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
بیا پی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها


نتیجه تصویری برای زندگی شیرین است

 
قلمت را بردار
بنویس از همه خوبیها
زندگی،عشق،امید
و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست
گل مریم،گل رز
بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنویس ...
از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنویس 
که چو یاقوت و شقایق سرخ است
بنویس از لبخند
از نگاهی بنویس
که پر از عشق
به هر جای جهان می نگرد
قلمت را بردار
روی کاغذ بنویس ...
زندگی با همه تلخی ها
  بازهم شیرین است...

نتیجه تصویری برای عاشقی را رعایت کنیم
چرا عاقـلان را نـصیـحت کنـیم بیایید از عـشق صحبـت کنیم
تمام عبادات ما عادت­است به بی­عادتی کاش عادت­کنیم 
چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم
بـه هنـگـام نـیـت بـرای نـمـاز بـه آلاله ها قـصـد غربـت کنیم 
چه اشکال­دارد که در هرقنوت دمی بشنو از نی حکایت­کنیم
چه اشکـال دارد در آیینـه هـا جــمــال خـدا را زیـــارت کنیم
مـگر موج دریا ز دریا جداست چـرا بـر یکی حکم کثرت کنیم 
پراکندگی حاصل کثرت است بــیـایید تـمـرین وحــــدت کنیم 
وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بـحــث اصـالت کنیم
اگرعشق خود علت­اصلی است چرا بحث معلول و علت کنیم
بیا جیب احسـاس و اندیشه را پر از نقل مهـر و محبت کنیم
پـر ازگـلـشـن راز از عــقـل سرخ پر از کیـمیای سعـادت کنیم 
بیایـیـد تـا عـیـن الـقـضـات مــیــان دل و دیـــن قـضاوت کنیم 
اگـر سنت اوست نـوآوری نـگاهی هـم از نـو به سنـت کنیم 
مگو کهنه شد رسم عهد الست بیاییـد تـجدیـد بیعـت کنیم
بـرادر چـه شـد رسم اخـوانـیــه بیـا یــاد عـهـد اخوت کـنـیـم
بگو قافیه سست یا نادرست همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خــدایـــا دلــی آفــتــابـی بــده که از بـاغ گـلـهـا حـمـایـت کنیم 
رعایت کن آن عاشقی را که گفت "بیا عاشقی را رعایت کنیم"
قیصر امین پور

تصویر مرتبط


ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ؟

 زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

 زان سوی او چندان كرم زین سو خلاف و بیش و كم

 زان سوی او چندان نعم زین سو ی تو چندین خطا

 زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

 زان سوی او چندان كشش چندان چشش چندان عطا

 چندین كشش از بهر چه تا در رسی در اولیا

 از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی

 آن دم تو را او می كشد تا وارهاند مر تو را

 از جرم ترسان می شوی و ز چاره پرسان می شوی

 آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا ؟

 این سو كشان سوی خوشان و آن سوكشان با نا خوشان

 یا بگذرد یا بشكند كشتی در این گردابها

 چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان

 گز گنبد هفت آسما ن در گوش تو آید صدا

 مولوی رومی







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 شهریور 1396 10:51 ب.ظ
Excellent post. I was checking constantly this blog and I'm impressed!
Very useful info specifically the last part :) I care for such information much.
I was looking for this certain information for a long time.
Thank you and good luck.
سه شنبه 14 شهریور 1396 04:12 ب.ظ
I am really pleased to read this blog posts which includes plenty of useful information,
thanks for providing such statistics.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر